سفره عقد عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ...پدر نبود! ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند رفته گل...نه... گلی گم دلش گرفت یعنی که از اجازه بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصلهای سرد که بی دردسر نبود ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای رویای دخترانه او بیشتر نبود عکس پدر مقابل آینه شمعدان آن روز دور سفره بجز جشم تر نبود عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...دلش شکست یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود او گفت با اجازه بابا...بله ...بله مردی که غیر خاطره نبود(از طرف یکی از دوستان)
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۷ ساعت 18:39 توسط محمد حسین
|